حضرت زینب (س) بعد از واقعه عاشورا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    زندگینامه حضرت زینب (س) بعد از واقعه عاشورا

    زینب و آرام کردن رقیه

     سختی های خرابه، حضرت رقیه را بسیار ناراحت کرده بود. یکسره بهانه بابا می گرفت و به عمه اش زینب (س) می گفت: بابایم کجاست؟ عمه اش برای اینکه  رقیه را آرام کند، به او می گفت: پدرت به سفر رفته است. شبی در خرابه شام، رقیه از این گوشه به آن گوشه می رفت، ناله می زد،  بهانه می گرفت، گاه خشتی بر می داشت و زیر سر می گذاشت، گاه بهانه خانه و  کاشانه می گرفت و یا بابا، بابا می زد. زینب (س) آن نازدانه را به دامن  گرفت تا او را آرام کند. و رقیه در بغل عمه خوابش برد. در عالم رؤیا پدر را به خواب دید. امام حسین (ع) با بدنی پر از زخم و جراحت به دیدار رقیه آمده بود در همان خواب، دامان پدر را گرفت و گفت: بابا جان کجا بودی؟ بابا چرا  احوال بچه های کوچکت را نمی پرسی؟ بابا چرا به درد ما رسیدگی نمی کنی؟! زینب دید رقیه در خواب حرف می زند، رو به زنان حرم گفت: ای اهل بیت!  ساکت باشید. نور دیده برادرم خواب می بیند. بگذارید ببینم چه می گوید؟ همه زنان آرام شدند. گوش به سخنان رقیه نشستند. گویا ماجرای سفر از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام را برای پدر حکایت می کند: «بابا، صورتم از ضرب سیلی شمر کبود شده است. بابا، مرا در بیابانها،  میان آفتاب نگه داشتند. بابا، کتف عمه ام از کعب نیزه ها و ضرب تازیانه ها  کبود گردیده است. بابا ما در این خرابه چراغ نداریم فرش نداریم. دخترت به  جای متکا، بر زیر سر، خشت می گذارد...»"

    وداع زینب با رقیه

    فریادهای آتشین امام سجاد (ع) و زینب (س) و خون پاک حضرت رقیه، اثرش را گذاشت. کاروان اسرا از گوشه خرابه آزاد شد. زنان و کودکان به مدینه می  روند. پیام عاشورا در شهر پیامبر (ص) باید به مردم ابلاغ شود. ولی زینب (س) چگونه از خرابه دل ببرد. نو گلی از بوستان حسین (ع) در  این خرابه آرمیده است. شام، بوی حسین و رقیه می دهد. رقیه، نازدانه پدر، به زینب سپرده شده است. زینب، بی رقیه، چگونه به کربلا و مدینه وارد شود. زمان حرکت فرا رسیده است. زینب رسالت بزرگتری بر دوش ‍ دارد. راهی جز  رفتن نیست. کاروان به راه افتاد حضرت زینب (س) و زنان اهل بیت، سوار بر  محمل سیاه پوش شده اند. اهل شام با حالت خجالت و با حال عزا به مشایعت آمده اند" 2 ". غم سراسر شام را گرفته است. گریه ها بلند می باشد. در میان آن سر و  صدا، زینب سر از محمل بیرون آورد، و با کلمات بسیار جانسوز، فرمود: «ای اهل شام! ما از میان شما می رویم. ولی یک دختر خردسال را در میان شما گذاشتیم.  او در این شهر غریب است. کنار قبر او بروید. او را فراموش نکنید. گه گاهی  آبی بر بر مزارش بپاشید و چراغی روشن کنید».

    نپذیرفتن خون بها

    قبل از آنکه کاروان بازماندگان آماده حرکت به مدینه شوند، یزید دستور  داد تا مال بسیاری، در حدود دویست هزار مثقال زر سرخ، بیاورند. سپس به جناب زینب (س) گفت: این مبلغ را هم عوض ‍ خون حسین (ع) و مصیبتهایی که در حادثه کربلا بر شما وارد آمده است بگیرید. زینب (س) در برابر یزید سخت بر آشفت و به او فرمود: «یزید، چه اندازه  پررو و بی حیا هستی؟! سرور ما حسین و کسان او را می کشی، آن گاه با کمال  پررویی می گویی این مال را در عوض آن بگیرید، مگر نشنیده ای پیامبر (ص)  فرمود: هر کس دل مؤمنی را برنجاند و یا غمگین کند اگر تمام دنیا را هم به  او بدهد جبران آن حزنی که به او رسانده نخواهد شد؟! در صورتی که تمام دنیا  به اندازه یک مو، از موهای ایشان نمی ارزد.»"

    بعد از اسارت تا وفات حضرت زینب

    زینب کنار قبر برادر در اربعین

    روایت شده است: هنگامی که حضرت زینب (س) و همراهان در روز اربعین به کربلا آمدند، زینب  (س) در کنار قبر برادر، درد دلها کرد و گفتار جانسوزی گفت؛ از جمله به یاد رقیه (س) افتاد و زبان حالش این بود: «برادر جان! همه کودکانی را که به من سپرده بودی، به همراه خود آوردم،  مگر رقیه ات را که او را در شهر شام با دل غمبار به خاک سپرده ام!»"

    زنان مدینه

    چون به نزدیکی مدینه رسیدند محمل ها را فرود آورده، شتران را یک سو  خوابانیده و خود مشغول نوحه سرایی بشدند و اسباب شهدا را پیش روی خود پهن  نمودند. ناگاه غلغله اهل مدینه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمایان شدند.  حضرت سجاد (ع) بفرمود تا آنها را استقبال نمودند. چون چشم زنان مدینه به آن سیاه پوشان افتاد. هنگامه محشر نمودار شد. شتابان روی به خیمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگریستند، که جز حضرت سجاد (ع) از رجال مراجعت ننموده، سخت بگریستند. گروهی با  حضرت زینب (س)، جماعتی دور ام کلثوم؛ هر چند نفر مشغول به یکی از اهل حزم  شدند و از حضرت زینب (س) چگونگی حالات را جویا شدند. زینب (س) فرمود: «به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم، بلکه از  زندگانی خود بیزارم. ای زنان قریش و ای دختران بنی هاشم! چیزی می شنوید و  حکایتی به گوش می سپارید. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گویم، در مورد  ملامتم چگونه زنده باشم؟»"

    خبر شهادت حسین به پیامبر

    راوی می گوید: هنگامی که حضرت زینب (ع) به در مسجد پیامبر(ص) رسید،  چارچوب در را گرفت و فریاد زد: «یا جداه! انی ناعیة الیک اخی الحسین و هی  مع ذلک لا تجف لها عبرة و لا تفتر من البکاء و النحیب. و کلما نظرت الی علی بن الحسین (ع) تجدد حزنها و زاد و جدها». ای جد من! خبر شهادت برادرم حسین (ع) را برای تو آورده ام. راوی گوید:  هرگز اشک از چشمان حضرت زینب (س) نمی ایستاد و گریه و ناله اش کم نمی شد و  هرگاه حضرت علی بن الحسین (ع) را می دید داغش تازه و غم او افزون می گشت."

    شیون هنگام ورود به مدینه

    در روایت دیگر آمده: حضرت زینب (س) در میان کاروان، به خواهران و  کودکان سفر کرده، رو کرد و فرمود: «از هودجها پیاده شوید که اینک روضه  منوره جدم رسول خدا (ص) نمایان است.» آن گاه آهی کشید که نزدیک بود روح از بدنش خارج گردد. جمعیت بسیار از  هر سو هجوم آوردند، زینب (س) با ذکر وقایع جانسوز کربلا، می گریست و همه  حاضران صدا به گریه بلند کردند به طوری که گویا قیامت بر پا شده است. زینب (س) خطاب به براردش حسین (ع) می گفت: «برادرم حسین جان! (اشاره به قبرها) جدت و مادرت و برادرت و بستگانت هستند که در انتظار قدوم تو به سر  می برند، ای نور چشمم، تو شهید شدی و اندوه طولانی برای ما به ارث گذاشتی،  ای کاش مرده و فراموش شده بودم و ذکری از من نبود.» سپس زینب (س) خطاب به شهر مدینه کرد و فرمود: «ای مدینه! جدم کجا رفت  آن روزی که همراه مردان و جوانان، با شادی از تو بیرون رفتیم؟ ولی امروز با اندوه و حزن و با بار سنگین حوادث تلخ و پر از رنج، بر تو وارد شدیم،  مردان و پسران ما از ما جدا شدند پراکنده شدیم،» سپس کنار قبر رسول خدا (ص) آمد و گفت: «ای جد بزرگوار ای رسول خدا! من خبر در گذشت برادرم حسین را برای تو آورده ام.»"

    ملاقات ام البنین با زینب

    روایت شده: وقتی که اهل بیت (ع) وارد مدینه شدند، ام البنین مادر حضرت عباس (ع) در کنار قبر رسول خدا (ص) با زینب (س) ملاقات کرد. ام البنین گفت: «ای دختر امیرمؤمنان! از پسرانم چه خبر؟» زینب: همه کشته شدند. ام البنین: جان همه به فدای حسین! بگو از حسین چه خبر؟ زینب: حسین را با لب تشنه کشتند. ام البنین تا این سخن را شنید، دستهای خود را بر سرش زد و با صدای بلند و گریان می گفت: ای وای حسین جان. زینب: ای ام البنین! از پسرت عباس یادگاری آورده ام.

    ام البنین گفت: آن چیست؟ زینب (س) سپر خون آلود عباس (ع) را از زیر  چادر بیرون آورد. ام البنین تا آن را دید، چنان دلش ‍ سوخت که نتوانست تحمل کند، از شدت ناراحتی بی هوش شده و به زمین افتاد.

    یاد جانسوز زینب در مدینه از رقیه

    روایت شده است که وقتی حضرت زینب (س) با همراهان به مدینه بازگشتند  زنهای مدینه برای عرض تسلیت، به حضور زینب (س) آمدند آن حضرت حوادث جانسوز  کربلا و کوفه و شام را برای آنها بیان می کرد و آنها گریه می کردند، تا  اینکه به یاد حضرت رقیه (س) افتاد و فرمود: «اما مصیبت وفات رقیه در خرابه  شام، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود.» زنها وقتی این سخن را شنیدند، صدایشان با شور و ناله به گریه بلند شد و آن روز به یاد رنجهای جانگداز رقیه (س) بسیار گریستند." 1 ".

    سوگواری کنار قبر مادرش زهرا

    روایت شده است که حضرت زینب (س) و همراهان، کنار قبر مادرشان زهرا(س)  (یعنی حدود و سمت قبر آن حضرت) رفتند. در آن جا نیز شیون به پا شد، زنان و  مردان مدینه، آن چنان می گریستند که گویی محشر شده است. زینب (س) که قافله سالار عزاداران بود، آن قدر «مادر، مادر» کرد تا بی  هوش به زمین افتاد. وقتی به هوش آمد صدا زد: «مادرم! آن قدر تازیانه به  بدنم زدند که بدنم مجروح شد». سپس عرض کرد: «پیراهن حسین را برای تو سوغاتی آورده ام». (طبق نقل سید بن طاووس در لهوف، در آن پیراهن صد و چند سوراخ و بریدگی از آثار تیرها و نیزه ها و شمشیرها بود). زینب (س) به مردم مدینه رو کرد و فرمود: «در کربلا نبودید تا بنگرید که برادرم را چگونه کشتند، این سوراخها که در این پیراهن می بینید، جای تیرها و شمشیرها و نیزه های دشمن است.»"

    سفید شدن موی و خم شدن کمر زینب

    دل کندن از خرابه شام و رقیه برای زنان و کودکان، خصوصا حضرت زینب (س)  بسیار مشکل بود. مگر می شود نو گل بوستان ابی عبدالله (ع) و بلبل شاخسار  ولایت را تنها گذاشت و رفت. گوییا که از شام بیرون روند، مگر نام «رقیه» از یاد می رود. نسیم باد،  در هر کجا بوی رقیه را بر کاروان می افشاند و زینب در هر مکان، یادمان رقیه را فریاد می کند. آن گاه که باران اشک زینب، خاک قبر حسین (ع) را می شوید، یاد رقیه، دل عمه اش را آتش ‍ می زند و می گوید: برادر جان! همه کودکانی  را که به من سپرده بودی، به همراه خود آوردم، مگر «رقیه ات» که او را در  شهر شام؛ با دل غمبار به خاک سپردم.!" 4 ". و آن زمان که پیام آور عاشورا پا به شهر پیامبر می گذارد، از حکایت های کربلا و کوفه و شام، سخن می راند در جمع زنان، یاد دختر کوچک برادر را پاس می دارد و علت موی سفید و خم شدن کمرش را مصیبت رقیه می داند." 5 ".
    از غم آن مه لقا قدم خمید در عزایش گشته موهایم سفید
    زین مصیبت شیشه صبرم شکست قلب محزونم از این ماتم برفت.
    گویا همان محبت، زینب (س) را باز به شام آورد دیگر بار اشک شور در کنار قبر رقیه ریخت به یاد دوران اسارت و زمان شهادت دختر برادر، قطرات باران  چشم بر گونه هایش غلطید عقده دل باز کرد و در زینبیه، به دیدار مادر شتافت  تا غصه کربلا و شام را برای حضرت زهرا (س) باز گوید."

    نظاره غسل دادن حضرت رقیه

    هنگامی که زن غساله، بدن رقیه (س) را غسل می داد، ناگاه دست از غسل کشید، و گفت: «سرپرست این اسیران کیست؟» حضرت زینب (س) فرمود: چه می خواهی؟ غساله گفت: این دخترک به چه بیماری مبتلا بوده که بدنش کبود است؟ حضرت زینب (س) در پاسخ فرمود: ای زن! او بیمار نبود؛ و این کبودیها آثار تازیانه ها و ضربه های دشمنان است." 10 ". و در روایت دیگر است که آن زن دست از غسل کشید و دستهایش ‍ را بر سرش  زد و گریست. گفتند: چرا بر سر می زنی؟ گفت: مادر این دختر کجاست تا به من  بگوید چرا قسمتهایی از بدن این دخترک سیاه شده است؟ گفتند: این سیاهی ها  اثر تازیانه های دشمنان است."

    وفات حضرت زینب کبری

    لحظات آخر عمر زینب

    ماجرای کربلا پایان پذیرفته، ولی غمهای زینب فراموش شدنی نیست. هر لحظه او کربلا و عاشورا و اسارت و درد رنج است. هر لحظه، مدینه یادآور حدیث  کساء اهل بیت و دوران هجرت زینب و حسین، از سخت ترین دوران عمر اوست. در مدینه قحطی سختی رخ داده است. عبدالله بن جعفر که بحر جود و کرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دلیل اینکه دستش ‍ از سرمایه دنیا تهیه گشته راهی شام می گردد و به کار زراعت مشغول می شود؛ ولی زینب، هر روز او گریه و داغ دل است. مدتی می گذرد که زینب گرفتار تب وصل خانواده اش می گردد و هر  لحظه مریضی او شدت پیدا می کند، تا اینکه نیمه ظهر به همسر خویش عبدالله می گوید: «بستر مرا در حیاط به زیر آفتاب قرار بده.» عبدالله می فرماید: «او را در حیاط جای دادم که متوجه شدم چیزی را روی  سینه خویش نهاده و مدام زیر لب حرفی می زند. به او نزدیک شدم دیدم پیراهنی  را که یادگار از کربلاست؛ یعنی پیراهن حسین را، که خونین و پاره پاره است،  بر روی سینه نهاده و مدام می گوید: «حسین، حسین، حسین!...»

    لحظاتی بعد او وارد بر حریم اهل بیت النبوة گشت و کارنامه عمرش به به خیر و سعادت ختم گردید.

    نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 6:24
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها